نا اگاهی اکثریت جمعیت ایران در مورد مسائل جنسی همواره باعث بروز مشکلاتی گاه جدی وتاثیر گذار در زندگی آنها می شود. نو جوانان وجوانان عملا حتی تا پایان سن دانشگاه از سیستم آموزشی کشور چیزی در مورد رفتارها ونیاز های جنسی فرا نمی گیرند. تمام آنچه که آموخته می شود بازمی گردد به دوستان واطرافیان و بچه های همسایه و چندسالی است ،  البته اینترنت وماهواره.

این نا آگاهی در محیط های بهداشتی وپزشکی کشور بیشتر خود را نشان می دهد. هنگامی که نا آگاهی با خجالت و شرم بیان مشکلات جنسی همراه می شود ، مشکلات دو چندان می نمایند.

- مردی وارد داروخانه می شود. مشغول قیمت زدن نسخه هستم. مسئول فنی شیفت عصر که دختر جوانی است بیکار است. مرد اما در مقابل من ایستاده. کارم که تمام میشود با صدایی آرام و چهره ای مثلا خجالت زده میگوید : قرص برای هم جنسی دارید؟ ( هنوز بعد از شاید چهل سال زندگی معنای به قول خودش هم جنسی را نمیداند) می گویم بله و برایش می آورم وتوضیح می دهم.

- مرد میانسالی مراجعه کرده و اصرار دارد که درب ورودی به پشت باجه را باز کنم تا بیاید داخل. باز میکنم و بعد از وارد شدن میگوید: یک عمویی دارم که پیر است. دارویی برای تقویت جنسی میخواهد .من را فرستاده برایش بگیرم. ببخشید ها .شرمنده ام واقعا  و...

-زن جوانی وارد می شود. نگاهی به استند کاندوم ها می اندازد. مردد است. همکار زن در آن لحظه در داروخانه نیست. نگاهی به این طرف وآنطرف می اندازد و از داروخانه بیرون می رود.

- زن جوانی  با استرس بسیار زیاد از داخل کیفش یک قرص ارکتو بیرون می آورد ونشانم میدهد. می پرسد این قرص برای چیست؟ جواب می دهم برای تقویت جنسی. تعجب میکند ودر همان حال خجالت میکشد. میگوید از لباس شوهرم پیدا کرده ام.

-زن جوانی سراغ مسئول فنی را میگیرد. با استرس در مورد رفتار جنسی خود توضیح میدهد و نگران که اقدامی برای جلوگیری از بارداری انجام نداده است. مصمم است که دارویی موثر برای جلوگیری دریافت کند. تقریبا هیچ اطلاعی از مسایل و راههای مختلف جلوگیری ندارد.

اینها تنها نمونه های کوچکی بود که روزانه در داروخانه با انها روبرو هستیم.

دادن اطلاعات نادرست ، درخواست های اشتباه، اصرار بر استفاده از دارویی خاص ، عدم توجه به توضیحات ما در مورد عوارض داروها و... بیشتر به این خاطر است که سخن گفتن از رفتار ( حتی مشروع وقانونی ) جنسی در جامعه ما یک تابو است. تابویی که حتی نزد پزشک و داروساز در مطب وداروخانه هم شکسته نمی شود. نتیجه منتهی می شود به رفتارهای پرخطر و البته ناقص و معیوب جنسی که در دراز مدت هم به خود شخص اسیب وارد میکند هم به استحکام وسلامت خانواده...

سخن در این باره بسیار است...


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:19 توسط من |

فرقی نمیکند که کجا باشید. در داروخانه، کلاس ، ماشین ، صف نانوایی یا صف بانک ... همه جا با " بوها " سروکار داریم. فرقی نمیکند که در شهری بزرگ یا روستایی کوچک. " بو ها " همیشه در کمین ما هستند. گاهی بر اثر حواسپرتی یا بی خیالی یا حتی افسردگی خودمان هم می شویم منبع " بو " .

نه، منظورم عطر نیست. اینکه وارد مغازه ای شوی واز عطری که در فضا پیچیده لذت ببری که بد نیست. از " بو" حرف میزنم که بد است.

- بوی سیگار . فرقی نمیکند این بو مخصوصا بوی تن کسانی که دایم سیگار میکشند گاهی غیر قابل تحمل می شود . چون ماهها یا سالها این بود برایشان آشنا است آنرا چندان حس نمیکنند و احساس بدی نسبت به آن ندارند.اما واقعیت برای دیگران تبدیل به لحظات زجر آوری می شود که مجبور به همجواری با این اشخاص می شوند.

- بوی دهان. این بو بدتر از قبلی است. قبلی را علتش را میدانیم اما این را نه. عفونت داخلی؟ دهان مسواک نزده؟ غذای لای دندان گیر کرده؟ پیاز؟ سیر؟ چه؟ نمیدنیم و گاهی به خودآزاری هم اقدام میکنیم که با تمرکز به این بود میخواهیم بفهمیم علتش چیست...

- بوی بدن . که ناشی از عدم رعایت نظافت شخصی است. حمام نرفتن های طولانی، اصلاح نکردن محاسن. دست وروی نشسته ، عرق ناشی از کار بدنی روزانه  می توانند عامل این بوها باشند.

- بوی لباس. لباسهای نشسته ای که مدام پوشیده می شوند. بی آنکه هنگام پوشیدنشان حتی بویش را بفهمند.

بوی محل کار . در روستاها وشهرهای کوچکتر دیده میشود. مثل بوی مزرعه ، طویله ، کود حیوانی، و...

داروخانه ما اما محلی است که در طول هفته می توان تمام این بوها را در آن یافت. گاهی که در مقابل پیشخوان می ایستم نفسم را حبس میکنم، داروها را آماده میکنم ، می آیم عقب تر ونفس میکشم ، دوباره حبس میکنم ، نسخه را قیمت میزنم دوباره به عقب می آیم و... . بعد که مشتری مورد نظر می رود ، پشت سرش بیرون میروم وهوای تازه وتمیز را به ریه هایم فرو میکنم...

در حسرت عطر خوش ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:30 توسط من |

1- یکی از همسایه های داروخانه نسخه ای که متعلق به همسرش است را آورده . نسخه را می بینم وبه مرد همسایه میگویم : قیمت این داروها گران می شود. مشکلی نیست؟ می پرسد چقدر مثلا؟ میگویم : حدود نود هزار تومان . ( مرد مورد اشاره در واقع یک میلیاردر محلی است. سواد خواندن ونوشتن ندارد، درست نمی تواند پول را بشمارد اما دارایی ها وثروتش بالغ بر میلیارد تومان است و ماشینی که سوار میشود چیزی حدود پنجاه میلیون تومان )

با کمی اعتراض می گوید باشد. دارو را بده .

در حال آماده کردن دارو هستیم، رو به رویمان ایستاده است وهی از خرج زیاد بیماری همسرش می نالد . واینکه چرا این نسخه که سه قلم دارو هم بیشتر نیست اینقدر گران شده . هی می گوید وهی می گوید . من کم کم کنترلم را از دست می دهم ومیگویم جناب... درست که پول دارو خیلی زیاد می شود اما عوضش یک انسان که همسر توست زنده می ماند. سعی کن این را بفهمی... ساکت میشود ودیگر دم بر نمی آورد

2- مردی نسخه همسرش را آورده. می گوید این زن مرا بدبخت کرده. هم قلبش خراب است ، هم پوکی استخوان دارد ، هم آرتروز ، جدیدا قندش هم رفته بالا. روزگار خوش برایم نگذاشته . از دست بچه هایم جرات هم ندارم بروم یک زن دیگر بگیرم... سرم را بالا می آورم ومیگویم : وقتی ازدواج کردید هم همینطور بود؟ میگوید نه . خوشگل، سالم ، سرحال...

می گویم خب پس حق اعتراض نداری . میگوید چرا؟ میگویم مگر نه اینکه در خانه تو و بخاطر زحماتی که برای تو و بچه ها کشید به این روزگار افتاده؟ هان؟ ساکت می شود و میگوید راست میگویی...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 23:49 توسط من |

اگر فکر میکنید که هر داروی خاص، یه اسم مشخص دارد سخت در اشتباهید. شاید به تعداد افراد کم سواد وشاید بی سواد جامعه اسم برای داروهای مختلف وجود دارد. چند نمونه را در ادامه ذکر میکنم:

- قرص زرد، قرص ریز کرم، قرص درد  = قرص دیکلوفناک

- کپسول کرم، کپسول کرم نوشته شده = کپسول ایندومتاسین

- قرص کرم، قرص خانومها، قرص بیست و یک خانومها، قرص ضد بشر!!! = قرص ال دی ( جلوگیری از بارداری)

- شیاف = به هر نوع شیافی گفته می شود.فارغ از اسم ، کاربرد و نوع که ان را خب ما باید بدانیم دیگر... علم غیب...

- آمپول شیری برای درد، آمپول نفس تنگی = آمپول بتامتازن ال آ

- قرص پماد داخلی = قرص سیپروفلوکساسین که در عفونتهای داخلی زنان استفاده می شود

داستانها داریم ما...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:43 توسط من |

موارد بسیاری هستند که باعث ناراحتی پرسنل داروخانه می شوند. یکی از این موارد به مواجهه مستقیم با مراجعه کنندگان مربوط می شود. مثلا:

1- اول صبح تازه آمده ای سر کار مردی پشت پیشخوان می ایستد و دهان که باز می کند انگار دنیا بر سرت خراب شده. آنچنان بوی پیازی در هوا می پیچد که با تمام توان سعی میکنی کارش را راه بیندازی که بیش از این آزار نبینی. املت با پیاز یکی از صبحانه های رایج این منطقه است...

2- نسخه را تحویل میدهد و آنچنان خیمه میزند بر دریچه پیشخوان که انگار به امامزاده ای دخیل بسته و تا حاجتش روا نشود ول کن ضریح نیست. حالا مهم هم نیست که پشت سرش چند نفر معطلند که آقا یا خانم مورد نظر کنار برود تا داروهایشان را بگیرند.

3- آنچنان نزدیکت میشود و میخواهد خصوصی حرف بزند که مجبور میشوی تو هم نزدیکش شوی. ناگهان بوی گند سیگار بدن ولباسش مشامت را می ازارد و نمیدانی چه کنی...

4- نسخه را می پیچی ، دستور میزنی، قیمت میزنی، آماده میکنی ومیدهی دست بیمار. بعد از یکی دو دقیقه وارسی داروها یکی یکی داروها را بر میگرداند که مثلا این را که خانه دارم، به دکتر گفتم این را ننویسد معده ام را اذیت می کند ، من شربت نمیتوانم بخورم و الخ...

5- چراغها را خاموش کرده ای و وسایلت در دستت است وآماده ای که درب را قفل کنی وبعد از یک روز سخت کاری بروی خانه. مردی دوان دوان می آید ومی گوید یک دارو میخواهم لطفا. برمیگردی داخل داروخانه تازه با گوشی همراهش زنگ میزند به مثلا همسرش که اسم ان دارو چه بود ، گاهی گوشی را طرف بر نمیدارد، گاهی آنتن نمی دهد ، گاهی آن طرف هم اسم دارو را نمیداند، گاهی اسمی میگوید که مثلا مخلوطی از چند دارو است وتبدیل می شود به معمایی که باید حل شود و البته قفل و وسایل همچنان در دستت است و...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 18:54 توسط من |

1- درست زمانی که یادتان می رود یک داروی خاص را به شرکت سفارش دهید و تقریبا آمارش در داروخانه صفر می شود پشت سر هم نسخه های سنگین وگران می آیند که آن یک قلم دارو هم جزء نسخه است.

2- اول صبح کل کسری های قفسه دارو ها را می چینی . یکی دوقلم کم مصرف یادت می رود. حالا هی نمونه ونسخه می اید که همان یک قلم را می خواهند وباید دوباره بروی بالا یا انبار و آن یک قلم را بیاوری وبچینی.

3- درست زمانی که برنامه ریزی میکنی برای انجام کاری در داروخانه، از صبح همینطور ویزیتور می آید و حتی وقت سر خاراندن هم پیدا نمیکنی

4- یادت می رود یک دارو را درخواست بدهی و بخاطر اینکه میدانی چند روز دیگر تامین می شود به مدیر داروخانه نمیگویی. اما همان روز که آمارت صفر می شود یکی از نزدیکان مدیر ، تلفنی همان دارو را می خواهد و مجبور میشوی لو بدهی که آن یک قلم را تمام کرده ای.

5- تقریبا خیلی از داروها را جهت دستفروشی بدون دریافت حق فنی به بیمار عرضه میکنی. این وسط یکی دو مورد در روز طلب حق فنی می کنی. درست همان یکی دو نفر میپرسند که آقا مگر دارو گران شده؟

6- یک هفته منتظر شرکتها هستی که بیایند و درخواست بگیرند اما به هر دلیلی خبری از آنها نمی شود. بعد طی دو روز کل شرکتهای دارویی وبهداشتی می آیند وبدتر اجناس هم همزمان می رسند وباید همه را طی یک یا دور جابجا کنی وبچینی و...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 19:51 توسط من |

ای بار هم چن برگه نوشته شده توسط بیماران را با هم مرور میکنیم:


مورد اول : قرص ناپروکسن

مورد دوم: قرص دایمتیکون   4 برگ ده عددی

مورد سوم: قرص ضد اسهال وضد تهوع

مورد چهارم هم بدون شرح

...

فاصله از کجاست تا به کجا و... از آنچه که باید باشد و هست... فاصله از کجاست تا به کجا از آنجایی که باید باشی وهستی...

چه روزهایی را میگذرانم...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 22:35 توسط من |

یادم نیست که دقیقا چه اتفاقی افتاده بود اما تعدادی از جلد رنگ موهای داروخانه خیس شده بودند و یکی آنها را از جلد دراورده بودیم وگذاشته بودیم که خشک شوند. بعد یکی یکی آنها را در جلدشان گذاشتیم ودر قفسه چیدیم.

چند روز بعد از این ماجرا مردی میانسال با موهای تقریبا جوگندمی که از مشتریان تقریبا ثابت داروخانه بود مراجعه وتقاضای یک رنگ موی مشکی ( شماره N1) کرد.

رنگ موی مورد نظر را به مشتری دادیم و رفت

فردای آن روز همان مرد وارد شد. با ظاهری عجیب اما. موهایش حسابی طلایی بود... آمد جلو و در حالیکه نمیتوانستیم بفهمیم که عصبانی است یا ناراحت ویا میخواهد بخندد، گفت: این چه رنگی بود به من دادید؟ رنگ را زدم هر چه صبر کردم سیاه نشد. گفتم شاید زمان بیشتری باید روی سرم بماند ، باز هم دیدم تغییرس نکرد. موهایم راشستم و دیدم که اینطوری شده. نه، جدا چه رنگی به من دادید؟

ما که هم بهت زده بودیم ، هم خنده مان گرفته بود تیوپ رنگ فروخته شده را نگاه کردیم که در دستانش بود ، شوکه شدیم... به جای رنگ N1 که سیاه است ، رنگ N10 ;iکه طلایی هست را داده بودیم.

حالا ما مانده بودیم که چه کنیم تا امدم عذر خواهی کنم ، همکارم شروع کرد به خندیدن، من هم که خنده ام که شروع بشود در اینطور مواقع ، پایانی بر آن نیست. مرد هم که خنده ما را دید خودش هم به خنده در آمد ... شاید تا پنج دقیقه میخواستم از مرد بیچاره عذر خواهی کنم اما نمیشد وخنده ام میگرفت. آخر کار یک رنگ موی مشکی پرکلاغی خارجی بصورت رایگان به مرد موطلایی دادیم و کلی عذر خواهی کردیم و رفت...


+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19:51 توسط من |

یکی از مشکلاتی که در بسیاری مواقع گریبانگیر نسخه پیچ ها و به تبعش بیماران می شود این است که برخی پزشکان دستورهای خاصی برای داروها می نویسند. که البته ایرادی هم ندارد. ایراد ومشکل از آنجا شروع میشود که دستخط فارسی اقا یا خانم دکتر آنقدر خوانا نیست که بشود دقیقا دستور را برای بیمار توضیح داد. یک نمونه را در ادامه برایتان نمایش میدهم. سعی کنید نام دارو ( که انهم البته به اندازه کافی دردسر خواندن دارد) و مهمتر دستور مصرف را بخوانید... 

.

.

.

.

خب. قلم اولcap  doxycycline بود و دستورش این بود. از 89/1/4 هر 24 ساعت یک عدد با آب فراوان

قلم دوم اما : lotion clindamycine و دستورش این بود: روزی دو بار روی جوشهای قرمز بمالید 

حرفی هم باقی مانده؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 23:14 توسط من |

شاید لازم باشد در مورد بعضی نوشته های این وبلاگ توضیحاتی بدهم.

هدف از نوشتن در این وبلاگ، تنها بیان آنچه بوده که در اطراف زندگی روزمره من اتفاق می افتد. گاهی ممکن است این اتفاقها در جهت اندیشه ها واعتقادات ما باشند وگاهی نه. هرگز قصد توهین ، تحقیر و یا مسخره نمودن قشر خاصی از مردم خوب کشورم را نداشته ام. سعی میکنم بدون جهت گیری خاصی ، نوشته ها را به ثبت برسانم. البته قبول دارم که گاهی مواقع دچار دخالت دادن نظرات شخصی در نوشته ها میشوم  که بعد از این هم سعی مکنم که تکرار نشود...

با تشکر از همراهی همه دوستان

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 18:39 توسط من |

1- مسواک ها را یکی یکی برانداز میکند... . مسواک باطری خور را بر میدارد و نگاهی میکند. قیمتش را می پرسد . میگویم 10500 تومان. میگوید خب اینها که باطریشان زود تمام میشود. گران است چقدر. میگویم باطری  برای روزی سه بار مسواک زدن ، تا سه ماه کفایت میکند... . میگوید فقط سه ماه؟ حداقل پس بقیه  سال چه؟ میگویم عمر مفید هر مسواک سه ماه بیشتر نیست. هر مسواکی با هر قیمتی بعد از سه ماه باید عوض شود.نگاهی میاندازد به من و استند مسواک ها. میگوید خب اگر این طور است یکی از همان پانصد تومانی ها را بدهید...

2- می گوید یک ادوکلن خوب میخواهم. میروم آنسوی پیشخوان و در قفسه ادوکلن ها مارکها وقیمتها را برایش میخوانم. میگوید من نمیدانم. یک خوشبویش را برایم بیاور. ادوکلن هوگار را از مارک ایو روشه برایش باز میکنم که تست کند عطرش را. می پسندد و با اینکه قبل از باز کردن قیمتش را گفته بودم می پرسد چند؟ میگویم سی هزار تومان. جا میخورد و میگوید خب الان اینقدر پول همراهم ندارم. فعلا یک ادوکلن گلان به من بده... گلان چنده؟ میگویم هزارو دویست تومان...

3- قفسه تیغ های مچ تری و فیوژن ژیلت را نگاه میکند. با صدای بلند میگوید : این تیغی که به من دادید اصلا به درد نمیخورد. هم صورتم را زخم میکند هم زود کند میشود. میروم پیشش. میگویم خب هر چند روز درمیان صورتتان را اصلاح میکنید. میگوید هفته ای یکبار. بعضی مواقع هم دوبار. میگویم خب چطور تمیزش میکنید؟ میگوید با اب داغ . میگویم هر تیغ برایتان چقدر عمر کرده؟ میگوید  دوماه. میگویم اولا این تیغ برای استفاده روزانه ساخته شده . یا حداکثر یک روز درمیان که موها لای لبه هایش گیر نکنند. اب داغ هم به هیچ وجه نباید به تیغ برخورد کند. بعد هم عمر مفید ایت تیغ ها در شرایط استاندارد همان دوماه هم نیست. حالا شما با آن وضع نگهداری واستفاده از چه چیزش گلایه داری؟؟

4- دارویی خارجی و گرانقیمت را میخواهد. نمونه اورده است وبا افتخار انگار که منتظر شنیدن جواب نه است و این جواب به جای اینکه او را ناراحت کند خوشحالش باید بکند به من نگاه میکند. خونسرد دارو را از قفسه برمیدارم و به روی پیشخوان میگذارم. قیمت را میگویم ومنتظر پرداخت وجه میمانم. با تعجب میپرسد .. عجب . این دارو را داشتید؟؟ لبخندی میزنم. با چهره جدی میگوید خب تاریخش که نگذشته؟ عینکم همراهم نیست تاریخش مال کی است؟؟

نگاهی میکنم. میگویم درست است که اینجا شهر کوچکی است. اما داروخانه های در سراسر کشور استانداردهای خود را دارند و داروی تاریخ گذشته جایش در سطل زباله است. با شرمندگی وجه دارو را میپردازد ومیرود...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 23:45 توسط من |

این یک نسخه فوق تخصص کودکان است. نسخه های کودکان جزو مهمترین وحساسترین نسخه ها در داروخانه هستند. کوچکترین اشتباه در تجویز دارو ویا خواندن نسخه ممکن است به قیمت جان کودک تمام شود.

در واقع آنقدر نسخه کودکان باید خوانا ودقیق نوشته شده باشد که مشکلی برای خواندنش پیش نیاید. همچنین دستور مصرف نیز به شدت مهم و ضروری است.


این نسخه را بخوانید... چیزی می توانید بفهمید که خانم دکتر فوق تخصص چه نوشته است؟ بگذارید برایتان نسخه را بخوانم...

Pearl  Vit A 50000   N= 2

Pearl Vit D    N=2

Drop  Ironorm    N=1

Syrup   Zinc Sulfate   N=1

اصلا میتوانستید از نقاشی هایی که خانم دکتر کرده اینها را در بیاورید؟ چرا برخی پزشکان به فکر بیماران نیستند. در واقع چرا اهمیتی به بیمارنشان نمی دهند. هیکدام دستور خوانا هم ندارد. من نسخه پیچ که نسخه ای مثل این از شهری دیگر و در روز تعطیلی مطب به دستم رسیده چه خاکی باید بر سرم بریزم؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 23:31 توسط من |

قصد داشتم یک پروژه با عنوان کودکان در داروخانه انجام بدم. عکاسی از بچه ها وقتی در داروخانه هستند. بعضی وقتها که سرمان خلوت بود می شد اینکار را انجام داد. اما مسئول فنی شیفت عصر آنقدر برایم ازعواقب احتمالی این کار گفت که جدا بیخیال این پروژه شده ام.

حتی عکاسی از کودکان هم میتواند جرم محسوب شود... فکرش را بکنید...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 1:18 توسط من |

1- پسر جوان وارد داروخانه میشود. قیافه اخمو وتقریبا عصبانی دارد. خیلی جدی وبدون گفتن سلام میگوید: یک برگ ترامادل بدین. ما: نداریم. پسر جوان : ندارین یا نمیدید؟ بدید آقا مریض داریم حالش خرابه. درد داره. ما: نداریم عزیز من. پخشش قطع شده . زی لب فحشمان میدهد واز داروخانه خارج می شود. بیرون دوستش ایستاده و نتیجه تلاش نافرجام را از پسر جوان می پرسد و با هم میروند .

2- مرد جوانی وارد می شود. لبخند بر لب دارد . با صدای بلند سلام می گوید وشروع می کند به احوالپرسی. همه افراد حاضر را با لفظ دکتر خطاب میکند .بعد با صدای کوتاهتری می پرسد : ببخشید دکتر جان ترامادل هست خدمتتون؟ با لحنی آرام وچهره ای خندان میگوییم : نه متاسفانه. نداریم. باز هم لبخند میزند ومیگوید برای پدر بزرگم میخواهم یک ورق هم ندارید؟ جواب را تکار میکنیم. لبخند بر لبانش خشک میشود. خداحافظی سردی میکند ومی رود.

3- مرد جوان وارد میشود ، دستش را به سرش گرفته که مثلا دارد فکر میکند. جلو میاید. میگوید : ببخشید به من اسم قرصی را گفتند . اسمش یادم رفته ودقیقا نمیدانم چه بود. تارامل؟ تدالوم؟ لاراتوم؟ می پرسیم برای چه مشکلی بود؟ میگوید درد، مسکن قوی هست برای کمر درد . میگویییم ترامادل ؟ بعد انگار که تازه یادش افتاده مثلا ، خوشحال میشود ومیگوید : آره آره همین که گفتی . یک ورق به من بدید. و ما: نداریم...

و این داستان ادامه دارد


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 0:11 توسط من |

1- چند روزی بیشتر نبود که کار در داروخانه را شروع کرده بودم. مرد جوان وارد شد و گفت : آقا یک جعبه قرص دیفنوکسیلات میخوام. من هم که خیلی تو باغ نبودم یک جعبه دادم وپول را گرفتم. داروخانه کمی شلوغ بود. مرد جلوی در ورودی که یک گلدان گل هم بود ایستاده بود رو به دیوار. توجهی نکردم. چند لخظه بعد از داروخانه خارج شد. بعد از چند دقیقه برای برداشتن جنسی در ویترین جلوی مغازه نزدیک گلدان رفتم وناگهان خشکم زد. ده ورق قرص دیفنوکسیلات خالی در گلدان. همه صد عدد قرص را یکجا وبدون آب خورده بود!!!!! نئشه شده بود ورفته بود...

2- مرد جوان وارد میشود. میدانیم که معتاد است و میداند که به او قرص مخدر نمیدهیم. اینبار جلو می اید ومیگوید : دوورق قرص ال دی (جلوگیری از بارداری) میخوام. دو ورق را میدهیم. پشت میکند به ما همان وسط داروخانه دو ورق را باز میکند وهمه 42 عدد قرص را میخورد. ما دهانمان باز مانده و شاخ در آورده ایم. خیلی طبیعی میرود بیرون. بعد میخندیم وهر کدام فرضیه ای میسازیم. چند روز بعد اما از منبعی می شنویم که بعضی معتادان برای جلوگیری از مثبت شدن تست اعتیادشان از این قرصها میخورند وبعضیها هم جواب گرفته اند!!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 23:23 توسط من |

هر چند روز یکبار چند عدد از این فیش نویسی های بیماران عزیز را برایتان به نمایش میگذارم. بعضی هاشان واقعا باعث انبساط خاطر می شوند...

اسامی درست داروها :

نوروپنتن 300

ترموراب

شربت استامینوفن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:3 توسط من |

غروب است وخسته از کار ، چند نفری در داروخانه هستند. مردی معتاد و ژنده پوش که بوی تعفنش لااقل تا شعاع ده متر آزار دهنده است وارد می شود وخودش را می چسباند به پیشخوان. کاملا معلوم است که ادا در می آورد. کمی چرت وپرت زیر لب میگوید به سبک دیوانه ها ، سیگاری هم در میان انگشتانش نگاه داشته، خودش را می چسباند به پیشخوان و میگوید قرص دیفنوکسیلات بده. برای رهایی از بوی تعفن فوری یک ورق به او میدهم . میگوید یه ورق دیگر هم بده. به خیال اینکه پولش را میدهد یک ورق دیگر می دهم. دو ورق   را که می گیرد قدمی به عقب میگذارد و یک تعظیم بلند بالا می کند ومیگوید : متشکرم و عقب عقب از داروخانه بیرون میرود. تعفن و آلودگی بیش از حدش به هیچکدام از ما این اجازه را نمیدهد که دنبالش برویم وپول دارو را بگیریم.

....

یک ربع میگذرد.این بار داروخانه خالی است. همان مرد دوباره وارد میشود ومیگوید یک ورق استامینوفن کدئین بده. اینبار اخم میکنم وجواب میدهم : نداریم.برو بیرون اقا. سطلی را که در دست دارد با عصبانیت زمین می اندازد و مثل تارزان دو دستش را به شدت بر سینه اش کوبید و قبل از اینکه بخواهد کاری کند یا حرفی بزند سرش داد زدم که : جمع کن کاسه کوزه رو ، یالا برو بیرون ، برو دیگه هم اینجا نبینمت... ، سرش را میاندازد پایین ، خم میشود سطلش را بر میدارد و به سرعت جیم می شود...


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 13:52 توسط من |

هوا گرم است و داخل داروخانه حسابی خنک . مادر ودختری وارد می شوند. دختر نسخه را تحویل می دهد و روی صندلی به انتظار می نشینند. نسخه را آماده میکنیم. نام بیمار را صدا میزنیم . مادر پیش می آید وداروها را تحویل میگیرد. پول میدهد و میرود دوباره روی صندلی می نشیند. صحبت کوتاهی با دختر می کند و دختر بلند می شود واز داروخانه بیرون می رود.

چند لحظه بعد دختر با دو عدد بستنی قیفی وارد داروخانه میشود. در کمال خونسردی یکی را لیس می زند ودیگری را به مادرش می دهد ومی نشیند. بیماران وما نگاهشان میکنیم آن دو اما با آرامش تمام مشغول بستنی خوردن هستند.

چند دقیقه بعد بستنی شان که تمام شد به ارامی بلند شدند و به همراه هم از داروخانه خارج شدند...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 23:46 توسط من |

مردی میانسال وارد داروخانه شد و تقاضای یک ورق کپسول سفالکسین ویک ورق کپسول آمپی سیلین کرد.

پرسیدم اینها را برای چه کسی میخواهی؟ گفت : پسرم . گفتم خب هر دو که نمی شود باهم. اولا آنتی بیوتیک ( یا همان چرک خشک کن معروف) را باید با تجویز پزشک مصرف کرد. دوم اینکه این دو که اسم بردی را با هم نباید خورد.

گفت حالا شما بده هر دو را. گفتم چه مشکلی دارد؟

گفت گوشش درد میکند ومی خارد. چندین بار بردیمش دکتر. پیش چند متخصص هم بردیم اما خوب نشده.چند روز آرام میشود وباز تکرار...

گفتم خب این داروها را کی گفته است که بخورد؟ گفت یکی در محلمان وقتی داستان را شنید اینها را برایم نوشت که برایش بگیرم وگفت حتما خوب میشود. نگاهی به مرد انداختم و گفتم : آخر مرد حسابی . پزشکان متخصص از عهده بیماری فرزندت بر نیامدند حالا انتظار داری نسخه یک فرد بیسواد که فقط شنیده  سفالکسین برای عفونت گوش مناسب است فرزندت را شفا دهد؟

آدرس یک پزشک خوب در مرکز استان را به او دادم و راهش را گرفت ورفت...


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 0:18 توسط من |

غروب است و مشغول قیمت زدن نسخه هستم. داروخانه شلوغ است و دو مشتری خانم سر همکارم را گرم کرده اند وبیماران بدون نسخه در نوبت مانده اند.

پیرمردی سرش را جلو سوراخ پیشخوان می آورد ومیگوید کپسول سفید برای درد بده. نگاهش میکنم ومیگویم صبر کن نوبتت بشود چشم.اصرار وتکرار میکند درخواستش را. محل نمیگذارم و به کارم ادامه میدهم. نسخه را تمام میکنم ودارو را به بیمار میدهم. نمونه ای برای پیرمرد می آورم. نگاه کارشناسانه ای میکند به کپسول ومیگوید : نه، این نیه ، یکی دیگه... نگاهش میکنم . بقیه بیماران کلافه اند و نمیخواهم پیرمرد را جواب کنم. نمونه دیگری را نشانش میدهم و میگویم همینه؟ باز نگاه به کپسول و با لحن طلبکارانه ای : نه این هم نیه. کپسول را میگیرم ودر حالی که چشمم  روی نسخه بعدی سر میخورد میگویم دیگه کپسول درد نداریم. شاکی میشود و با صدای بلند میگوید: خب همان اول بگو دیگر . این همه من را معطل کردی که بگی ندارم. عجب آدمهایی پیدا میشوند... میگوید ومیرود . من و بقیه بیماران نفسی به راحتی میکشیم...


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 0:11 توسط من |